تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می‌شوید
:: معاون امور مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از اعطای بورس تحصیلی به برگزیدگان جشنواره هجدهم مطبوعات و خبرگزاری‌ها خبر داد.

روز- داخلی- اداره اعطای بورس تحصیلی به برگزیدگان جشنواره هجدهم مطبوعات و خبرگزاری‌ها
خبرنگار اول: سلام.
خبرنگار دوم: سلام.
خبرنگار اول: ببخشید اینجا اداره اعطای بورس تحصیلی به برگزیدگان جشنواره هجدهم مطبوعات و خبرگزاری‌هاست؟
خبرنگار دوم: بله! اینجا اداره اعطای بورس تحصیلی به برگزیدگان جشنواره هجدهم مطبوعات و خبرگزاری‌هاست.
خبرنگار اول: شما هم اومدی كه بورست را بگیری؟
خبرنگار دوم: بله! مگه شما هم بورس شدی؟
خبرنگار اول: خب وقتی می‌گم شما هم اومدی بورست را بگیری، یعنی اینكه من هم بورس شده‌ام دیگه.
خبرنگار دوم: شما خبرنگار كدوم روزنامه یا خبرگزاری هستید؟
خبرنگار اول: روزنامه "شمال"! شما چطور؟
خبرنگار دوم: بیا! خودت می‌گی چرا سوال بیخود می‌پرسم، اونوقت خودت سوال بیخود می‌پرسی!
خبرنگار اول: یعنی چی؟ كدوم سوال بیخود؟
خبرنگار دوم: خب همین كه می‌پرسی من خبرنگار كجام! معلومه كه من خبرنگار روزنامه "جنوب" هستم.
خبرنگار اول: از كجا معلومه.
خبرنگار دوم: از اینجا كه اگه خبرنگار روزنامه "شمال" بودم، من و تو همكار بودم.
خبرنگار اول: ئه!؟ راست می‌گی‌ها! این چرا به ذهن خودم نرسید!
خبرنگار دوم: معلومه!
خبرنگار اول: چی؟
خبرنگار دوم: این كه چرا به ذهن خودت نرسید.
خبرنگار اول:  این را كه نمی‌گم. اینكه چرا معلومه؟! از كجا معلومه.
خبرنگار دوم: آهان.
خبرنگار اول: خب؟
خبرنگار دوم: خب چی؟
خبرنگار اول: خب بگو دیگه!
خبرنگار دوم: بیخیال! دنبال شر می‌گردی؟
خبرنگار اول: شر؟ چه شری؟! اصلاً حالا كه اینطور شد باید حتما بگی.
خبرنگار دوم: نه!
خبرنگار اول: جون سردبیرتون بیخیال!
خبرنگار دوم: نه!
خبرنگار اول: جون مدیرمسئولتون بگو!
خبرنگار دوم: نه!
خبرنگار اول: جون مسئول امور مالیتون بگو.
خبرنگار دوم: باشه! دیگه قسم حساس دادی، نمی‌شه نپذیرم.
خبرنگار اول: خب؟
خبرنگار دوم: خب چی؟
خبرنگار اول: بگو دیگه!
خبرنگار دوم: چیو بگم؟! از بس حرف زدیم یادم رفت بحثمون سر چی بود.
خبرنگار اول: ای بابا! واقعا یادت رفت؟
خبرنگار دوم: آره! تو یادته؟
خبرنگار اول: آره.
خبرنگار دوم: خب بگو تا یادم بیاد چی باید می‌گفتم.
خبرنگار اول: عمراً!
خبرنگار دوم: چرا خب؟
خبرنگار اول: نمی‌تونم بگم!
خبرنگار دوم: یعنی چی؟ عجب گیری كردم‌ها! خودت یه ساعته داری گیر می‌دی كه من یه چیزی بگم، حالا بهت می‌گم بگو چی باید می‌گفتم تا بگم، نمی‌گی؟! چرا نمی‌تونی بگی؟!
خبرنگار اول: آخه تو روزنامه "شمال" به ما می‌گن كه به شماها كه تو روزنامه "جنوب" كار می‌كنید، اطلاعاتی چیزی ندیم. نه اینكه رقیب هستیم.
خبرنگار دوم: ئه؟! واقعاً؟
خبرنگار اول: چی واقعاً؟
خبرنگار دوم: همین كه گفتی.
خبرنگار اول: من كه چیزی نگفتم.
خبرنگار دوم: ای بابا! همین الان گفتی.
خبرنگار اول: چی گفتم؟
خبرنگار دوم: ئه؟! زرنگی؟! من به سوال تو جواب بدم، بعد تو به سوال من جواب ندی؟
خبرنگار اول: دیدی حالا! دیدی خودت هم جواب نمی‌دی!
خبرنگار دوم: یادته بعنوان اولین سوال ازم پرسیدی "منم بورس شدم یا نه" ؟ یادته؟
خبرنگار اول: نمی‌تونم بگم یادم هست یا نه! چون باز جوابه.
خبرنگار دوم: خب نگو! فقط خواستم بگم من خبرنگار نیستم؛ من رییس اداره اعطای بورسم، داشتم امتحانت می‌كردم ببینم لایق گرفتن بورس هستی یا نه و فهمیدم كه لایق نیستی! وقتی بورست نكردم حالت جا میاد!
خبرنگار اول: ئه؟! چه خوب! می‌دونی؟ منم بورس نشده‌ام! اومده بودم اینجا گزارش بگیرم. همه این مكالمات را هم ضبط كردم، فردا تو روزنامه چاپ می‌كنم! خداحافظ!

پ ن:
منتشر شده در صفحه طنز هفته‌نامه «یكشنبه»
مورخ یكشنبه 16 بهمن 1390

برچسب‌ها: امور مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسل, جشنواره مطبوعات و خبرگزاری‌ها, بورس, خبرنگار, روزنامه, خبرگزاری
+ 91/01/15 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





پيش نوشت: با لهجه اصفهاني خوانده شود!
عیدی نوروز و تعطیلاتِش جُزوی بدتِرین مواقعی زندگی من بودس، هست و انشاا... خواهد بود! بِرین بابا دلدون خوشس. اِز چَن وخ قبلش می‌شینین و مثلی خل و چلا،  تدارك می‌بینین كه مثلاً چی؟ هان؟ آخه شوما سبزه می‌ذارین سبز بِشِد، آ هر روز آبش می‌دین كه چی؟ تازه هر روزَم از بو گندی كه می‌دد، می‌رین می‌ذارینِش بیرون. بعد از سینزَه روزَم،  یوخته‌چی علفی هرز دارین كه می‌رین می‌ذارین رو ماشینادونو تو یه باغ و بیابونی می‌ندازینش دور! از نمی‌دونم كِی، همه اسباب اثاثیا خونِدون را می‌ریزین به هم، واسه چی؟
یعنی می‌خواین خونه‌تكونی كنین؟ خب گیرم خونه‌تكونیم كردین، بعدش چی؟ یه كم خونِدن تمیزتر می‌شِد. واقعاً یوخته‌چی تمیزتِر شدنی خونه، ارزشی این همه كمر درد و خستگی و اعصاب‌خوردی رو دارِد؟ حالا اگه خونادونَم تمیز می‌شد كه حرفی نبود. خودی من یكی كه، همچین آدمی از زیری كار در رو ای هستم كه نگو. مِگه مغزِ چیز خوردم؟! برا چی‌چی خودمو به زحمِت بندازم؟ در و دیوار و چارتا تیر و تخته‌ای كه تو خونامون هس، اگه خاك نخورن، پس چیچی بخورن؟ منو بخورن؟ من كه می‌دونم همه‌ی شوماوام مِثی من تخصصدون گربه‌شوریس. فقط اونجاوایی از خونادونو می‌شورین كه تو چشم می‌زِنِد. زیر همه فرشادون پُری آشغال و مورچِس. پشت همه قابی عكسا و كمدا، كِثیف و تار عنكبوت بَسِس. آخِرِشَم خونه‌تكونیدون تا عید تموم نمی‌شِد و همه‌ آت و آشغالا را می‌ریزین تو اتاق یكی از افراد خونواددون كه دیوار كوتاتر از اون پیدا نكردین.
از اینا كه بِگذِریم، می‌رسیم سَری مسائلی به اصطلاح اقتصادی. آدِم بره با قهرمانای كُشتی كج، كُشتی بیگیره و كتك بوخورِ‌د، بره تو زاینده‌رودو خوراكی كوسا بشِد، بره نارگیل با پوست بخورِ‌د، بره با "كاندولیزارایس" عروسی بوكونِد، بره گوریلا را بوس بوكونِد، بره آب مرده‌شور خونه را هورت بكِشِد بالا،بره فلان و بهمان ، اما مجبور نباشِد پِدری یه خونواده باشِد! اونم یه خونواده‌ی كه دَمی عید، تازه یادشون می‌افتِد كه، رخت و لباس می‌خوان.
فرضی محال، اگه وضعشم خب باشِد، تا میاد برا یه مهدكودِك بِچه‌ای كه دارد، كوفت و زهری‌مار بِخِرد و از این دكون تو اون بازار  و از این پاساج تو اون كفش‌فروشی بِرِ‌د، اگه دیوونه نشِد، خیلیس! تازه من گفتم، اگه وضش خب باشد، كه وضی خب یه چیزی تو مایا دورغی سینزس.
خیلی زجر آورس كه بیشینی و بیبینی كه پسری شاپورخان كه گردنش به كلفتی منار‌جنبونس بیاد خونه آدِمو و هفّ و هف، میوه شیرنیایو كه با هزار بدبختی خریدِی را دو لپی كوفت كونه و مامیش‌م هی بگِد، "كامبیز جون، مامی پسته بخور "... و اونم بیفتد به جون آجیلا و نسل هرچی پسته تو آجیلاس را منقرض كونه!
بعدم مجبور باشی چندتا هزاری خوشگل بذاری كفی دستی این و امثالش كه چی؟! هیچی، چون عیدس و باید عیدی بده‌ی . . .
حالا بازم بگین عید خوبس. این همه چیز زجرآور تو سینزَه روز. اَه ...
لعنِت به این عید. حالم دارد بهم میخوره. من از عید متنفرم.
كی می‌شِد تموم شِد و بریم سَری اضافه كاری ...

برچسب‌ها: عید, نوروز 91, عید نوروز, گرانی, آجیل, خرید عید, خانه تكانی, لهجه اصفهانی
+ 90/12/29 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: یک فوق تخصص ریه با توصیه به تست دوره‌ای سلامت کارگران جایگا‌ه‌های سوخت گفت: به علت سرطان‌زا بودن بنزن بخار بنزین رانندگان با خانواده به پمپ بنزین نروند.

ضمن تشكر از این فوق تخصص ریه، در این نوشتار سعی داریم تا با پرداختن به نظریه ایشان مبنی بر "با خانواده به پمپ بنزین نرفتن" به بررسی زوایا، مزایا و معایب احتمالی این طرح بپردازیم.
اصولاً آدم وقتی به پمپ بنزین می‌رود كه ماشینش بنزین تمام كرده است، پس اگر فرد، انسانی خانواده دوست باشد، قبل از اینكه خانواده را بار بزند و وقت مفید و گران‌بهای آنها را در صف طولانی پمپ بنزین و هوای پر از بنزن آنجا تلف كند، باك خودرو را تا خرخره پر می‌كند. البته لزوماً همه بخاطر بنزین زدن و سوختگیری به پمپ بنزین نمی‌روند، بعضی از افراد برای اینكه با دوستان خود كه در جایگاه‌های سوخت، مشغول به كار هستند چاق سلامتی كنند، برخی (گلاب به رویتان) برای استفاده از سرویس (غیر)بهداشتی جایگاه سوخت و برخی دیگر برای خرید از سوپر ماركت داخل پمپ بنزین، به پمپ بنزین می‌روند. به جز دو دسته اول كه چاره‌ای به جز رفتن به پمپ بنزین ندارد، دسته سوم هر بلایی سرش بیاید، حقش است! هر چند نباید نان كسی را آجر كرد ولی آخر مگر سوپر ماركت قحط بود كه انسان برود از سوپرماركت داخل پمپ بنزین چیز بخرد؟! آن هم چیزهای آلوده به بنزن؟!

برای حل این معضل می‌توان چند كار كرد:
1- هر خانواده، یك نفر مجرد را استخدام كند كه مسئول بنزین زدن برای آنها باشد. در این صورت مشكل بیكاری جوانان هم تا حد زیادی برطرف می‌شود. هر چند كار قحط است ولی وقتی یك جوان مجرد می‌بیند كه به واسطه مجرد بودن دارد این كار را انجام می‌دهد و مبتلا به بیماری می‌شود، ترغیب خواهد شد كه علی رغم میل باطنی‌اش و با وجود مشكلات و موانع بسیار، متاهل شده و تشكیل خانواده بدهد تا دیگر حتی اگر بخواهد این كار را بكند، نتواند. این كار باعث بهبود آمار ازدواج در كشور هم می‌شود.

2- می توان قانونی وضع كرد و به واسطه آن قانون، خرید خودرو را برای متاهلین و خانواده ها ممنوع كرد تا به این ترتیب، هیچ خانواده‌ای مجبور به رفتن به پمپ بنزین و در معرض بنزن قرار گرفتن نباشد. با این كار، با یك تیر، سه نشان زده‌ایم. اول از همه اینكه دیگر به سلامت خانوده‌ها، آسیبی نمی‌رسد. دوم اینكه وقتی خانواده‌ها خودرو نداشته باشند، آمار تصادفات و تلفات جاده‌ای نیز كاهش پیدا می‌كند و اكثر جان باختگان ناشی از تصادفات مربوط به جوانان مجرد می‌شود. مورد سوم اینكه با كاهش خودروهای كشور، میزان آلودگی هوا كاهش پیدا می‌كند و لایه اوزون بالای سر ایران، سوراخ نمی‌شود.

3- راه حل آخری كه بسیار دور از ذهن است ولی دور از ذهن نیست، چون ممكن است همین فردا پسفردا، محققان و پژوهشگران جوان ایرانی موفق به اختراع و یا حتی اكتشاف آن بشوند، جایگیزینی بنزین با سوخت دیگری است كه این مشكل را نداشته باشد؛ كه خب البته دو راه حل بالا علی رغم حل این مشكل، معضل بیكاری و ازدواج را هم حل می‌كردند ولی این راهكار نه!

پ ن:
منتشر شده در صفحه طنز هفته‌نامه «یكشنبه»
مورخ یكشنبه 2 بهمن 1390

برچسب‌ها: بنزین, سوخت, كارت سوخت, خانه و خانواده, ریه, جایگا‌ه سوخت, پمپ بنزین, استخدام, آمار ازدواج, آلودگی هوا, تصادفات و تلفات جاده‌ای, معضل بیكاری, اشتغالزایی
+ 90/12/13 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران با بیان اینکه هفته‌ای یک یا دو زلزله خفیف در تهران رخ می‌دهد، گفت: گاهی در ماه سه تا چهار زلزله خفیف رخ می‌دهد.

روز- داخلی- خانه
مرد: خانم صدای اون جارو برقی را كم كن دارم فوتبال می‌بینم.
زن: خوبه والا! غیرتت كجا رفته؟ تو بشینی فوتبال ببینی، اونوقت من كار كنم؟ واقعا كه! مرد هم مردهای قدیم!
مرد: چی؟ مرد هم مردهای قدیم؟! چطور وقتی من می‌گم فلان كار دیگه از سن من و تو گذشته، عصبانی می‌شی و می‌گی "من كه سنی ندارم"! حالا می‌گی "مرد هم مردهای قدیم" ؟!!
زن: بیا! اینم جای كمك كردنته. بشین هی توی حرف‌های من نكته در بیار و سر بحث رو باز كن. هی توی شله زرد دنبال گوشت بگرد.
مرد: اولا كه گوشت نه و تخم مرغ! امروزه روز دیگه تو شله زرد باید دنبال تخم مرغ گشت نه گوشت!
زن: ئه! خوب شد گفتی تخم مرغ، الان چند روزه می‌خوام بگم تخم مرغ بخری هی یادم می‌ره. پاشو برو یه كیلو تخم مرغ بخر بیار هیچی نداریم برای شام بخوریم.
مرد: چه خبره خانم؟ مگه من روی گنج نشسته‌ام؟! یك كیلو!!!
زن: به من ربطی نداره. هیچی تو یخچال نداریم. خودت می‌دونی و شكم بچه‌ها.
مرد: اگه گذاشتی من این فوتبال رو ببینم. برم یه كیلو تخم مرغ بخرم، دست از سرم بر می‌داری؟
زن: هان؟ چی؟ صداتو نمی‌شنوم!
مرد: خب خاموش كن اون جارو برقی را تا بشنوی!
زن: چی می‌گی؟ نمی شنوم.
مرد: هیچی! من رفتم تخم مرغ بخرم.
زن: نون و ماست هم بخر.
مرد: ئه! چی شد؟ شنیدی!
زن: چی؟

(یك ربع بعد)

مرد: سلام
زن: سلام؛ پس كو تخم مرغ‌ها؟!
مرد: هان؟
زن: هان چیه؟ می‌گم كو تخم مرغ‌ها؟!
مرد: هاااان! تخم مرغ‌ها! چیزه. چی می‌گن؛ آهان! شكست!
زن: شكست؟ یعنی چی شكست؟ مگه بچه دو ساله‌ای كه زدی شكستی؟
مرد: نه خانم. نمی‌دونی كه چی شد؟
زن: چی شد؟
مرد: همین دیگه! وقتی من می‌خوام اخبار ببینم و تو نمی‌ذاری و می‌خوای سریال ببینی، همین می‌شه دیگه!
زن: چه ربطی داره؟ من سریال نبینم، تخم مرغها نمی‌شكنن؟! وا!
مرد: نخیر خانم! رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران گفته كه هفته‌ای یک یا دو زلزله خفیف در تهران رخ می‌دهد. گاهی در ماه سه تا چهار زلزله خفیف رخ می‌دهد.
زن: واقعاً؟ راست گفته؟!
مرد: بله خانم! فكر كردی مسئولین به من و تو دروغ می‌گن؟ دیگه این حرف را جایی نزنی‌ها! ممكنه سنگ بشیم.
زن: باشه. خب حالا چكار كنیم؟
مرد: نمیدونم. باید مواظب خودمون باشیم كه نمی‌ریم.
زن: من كه زلزله را نمی‌گم؛ شام را می‌گم!
مرد: آهان. نمی‌ذاری كه بگم. از بس هی تو حرفم می‌پری یادم میره چی می‌خواستم بگم.
زن: خب باشه! بگو.
مرد: هیچی دیگه. من تخم مرغ‌ها را خریدم، داشتم می‌اومدم، توی راه پله بودم كه یهو زلزله اومد . تخم مرغ‌ها از دستم افتاد و شكست و ریخت رو زمین.
زن: واقعا؟ راست می‌گی؟!
مرد: ای بابا! خانم تو هم به همه شك داری‌ها! شاید مسئولین به آدم دروغ بگن ولی شوهر آدم كه به آدم دروغ نمی‌گه!
زن: حالا چكار كنیم؟
مرد: نمی‌دونم والا. یه چیز دیگه می‌خوریم.
زن: من كه شام را نمی‌گم. زلزله را می‌گم!

پ ن:
منتشر شده در صفحه طنز هفته‌نامه «یكشنبه»
مورخ یكشنبه 25 دی 1390

برچسب‌ها: زلزله, زلزله تهران, تخم مرغ, سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران
+ 90/12/09 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: معاون توسعه مدیریت و منابع سازمان زندان‌ها گفت:
محققان کشور موفق شدند سامانه مراقبت الکترونیکی زندانیان (دستبند و پابند الکترونیکی) را تولید کنند که این تجهیزات از ابتدای سال آینده به طور آزمایشی مورد استفاده قرار می‌گیرند. البته این موارد مربوط به جرایم سبک است و متهمانی با جرایمی مانند قتل، قاچاق، سرقت مسلحانه و تجاوز مشمول استفاده از این تسهیلات نمی‌شوند.

ضمن تبریك به محققان كشور كه با تولید دستبند و پابند الكترونیكی، گام مهمی در پیشرفت كشور برداشتند، در ادامه به برخی از مزایا و معایب این اختراع می‌پردازیم:

:: مزایا:
1- اگر قاضی حکم داد که متهم در محل خاصی خارج از زندان به عنوان مثال در خانه یا محل اشتغال، حبس خود را سپری کند، این سامانه از متهم به صورت الکترونیکی مراقبت می‌کند. این كار نه تنها باعث كاهش آمار زندانیان می‌شود بلكه خرج سازمان زندان‌ها نیز به طرز چشم‌گیری كاهش می‌يابد. امروزه با توجه به مساله گرانی، تورم، افزایش قیمت تخم مرغ و سایركالاهای مصرفی، اگر قرار باشد هر كسی به دلیل هر جرم كوچكی به زندان بیفتد و چندسال بخورد و بخوابد كه مجازات نمی‌شود. بهترین مجازات برای افراد زندگی كردن در بین مردم و درك و لمس شلوغی، ترافیك، مشكلات اجتماعی، گرانی و ... است. پیشنهاد می‌شود مردم عادی كه زیر بار مشكلات زندگی له شده‌اند را برای مدتی به زندان بیندازیم تا كمی استراحت كنند و زندانیان در بیرون از زندان درگیر زندگی (یا همان مجازات) باشند.

2- هر چیزی كه تولید بشود سود و اشتغال‌زایی دارد؛ به خصوص اینكه تولید داخل نیز باشد. اینكه یك نفر بتواند از جنب جرم و جنايت و زندانی به اشتغال‌زایی برسد، مصداق بارز تبدیل تهدید به فرصت است.

3- طبق قانون بقای جرم، جرم از بین نمی‌رود بلكه از مجرمی به مجرم دیگر منتقل می‌شود. حال فرض كنید ما مجرمان را به داخل زندان انداختیم تا دیگر نتوانند مرتكب اعمال مجرمانه خود بشوند. آن وقت بنا به همان قانون بقای جرم، باید در بیرون از زندان تعدادی مجرم جدید تولید شود تا تعادل جرم را در جامعه حفظ كنند. با وجود این دستبند و پابند الكترونیكی، مجرمان و زندانیان می‌توانند آزادانه در جامعه به ارتكاب جرم پرداخته، تعادل جرم را در جامعه حفظ كرده و مانع تولید و بوجود آمدن مجرمان جدید بشوند!

4- با این طرح، زندانیان می‌توانند در كنار خانواده خود باشند و در هزینه‌های حمل و نقل خانواده به منظور آمد و رفت به زندان برای ملاقات زندانی، صرفه‌جویی می شود.

:: معایب:
این طرح اصولا هیچ عیبی ندارد الا سه عیب كه آن هم اصلاً عیب نیست!
1- با وجود این تجهیزات الكترونیكی، زندانیان دیگر نیازی به مرخصی ندارند و بنابراین مسئول مرخصی دادن به زندانیان در زندان‌ها، دیگر كاری برای انجام دادن ندارد و از كار، بیكار و نان او آجر می‌شود كه خب البته می‌توان قانونی تصویب كرد كه این افراد در همان كارخانه تولید دستبند و پابند استخدام و مشغول به كار شوند.

2- بخش اعظمی از سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی، دارای صحنه‌ی گفتگوی بیبن یك زندانی و یك نفر دیگر، پشت شیشه ملاقات با آیفون هستند و این تجهیزات الكترونیكی ممكن است ضربه مهلكی به سینما بزند كه خب البته از آنجایی كه همه مجرمان مشمول این طرح نمی‌شوند، می‌شود برای این (مثلاً) عیب هم چاره‌ای اندیشید و اتفاقاً این تجهیزات الكترونیكی باعث نگارش فیلمنامه‌های جدید در سینما می‌تواند بشود.

3- باید به فكر شارژ این دستگاه‌ها بود كه اگر روزی خدای نكرده، شارژ آنها تمام شد، جامعه می‌ماند و انبوهی از مجرمین فراری!

پ ن:
منتشر شده در صفحه طنز هفته‌نامه «یكشنبه»
مورخ یكشنبه 25 دی 1390

برچسب‌ها: زندان, زندانی, زندان بان, سامانه مراقبت الکترونیکی زندانیان, دستبند, محققان کشور موفق شدند, اختراع, جرم, جنايت
+ 90/12/06 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: نایب رئیس شورای عالی نظام پزشکی گفت:
در زمان حاضر سلامت روحی و روانی افراد جامعه در معرض تهدیدهای اجتماعی بسیاری قرار گرفته است.

روز- خارجی- پارك
مرد: كمككككككككك! كمكككككك! آقا لطفاً به من كمك كنید!
جوان: برو بابا! خدا روزی‌ات را جای دیگه بده!
مرد: روزی چیه مرد حسابی؟ مگه من گدام؟
جوان: همه تون مثل هم هستید. همینو می‌گید. كی می‌گه ماست من ترشه؟!
مرد: چه ربطی داشت؟
جوان: چی چه ربطی داشت؟
مرد: ماست ترش!
جوان: برو آقا با من بحث نكن!
مرد: بحث كدومه عزیز من؟ دارم چیز یادت میدم! این ضرب المثل مال یه جای دیگه است نه اینجا!
جوان: ای بابا! حالا اگه ول كرد. بیا آقاجون! بیا این 500 تومن را بگیر برو دست از سر من بردار.
مرد: این چیه می‌دی به من؟
جوان: بیا! دیدی گفتم همه‌تون مثل هم هستید. گدا هم گداهای قدیم. قانع و راضی! می‌دونی با این پونصد تومن چه كارها كه نمی‌شه كرد؟ اصلاً یكی از دلایل نارضایتی مردم، همین شما گداها هستید. ارزش پول مملكت را كاهش داده‌اید.
مرد: چی داری می‌گی برای خودت همینطور یه ریز می‌بری و می‌دوزی! من دارم می‌گم این پول چیه می‌دی به من! چرا پول می‌دی به من؟ من كه گفتم گدا نیستم. من كی گفتم چرا كم می‌دی؟
جوان: واقعاً گدا نیستی؟
مرد: نه پسرجان! من فقط كمك می‌خواستم.
جوان: كمك؟ هومممم. كمك! بیا! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! اگه گدا بودی باز یه چیزی، حالا دیگه قضیه داره مشكوك هم می‌شه. كمك؟ من را چه به كمك كردن؟ من یه نفر را می‌خوام كه به خودم كمك كنه. من بیام به تو كمك كنم؟ من خودم هم به خودم كمك نمی‌كنم، چه برسه بخوام به بقیه كمك كنم. خب حالا چه كمكی می‌خوای؟
مرد: هیچی!
جوان: هان؟ هیچی؟
مرد: آره بابا! هیچی. تو مگه نمی‌گی نمی‌تونی كمك كنی؟ پس من چرا بیام از تو كمك بخوام؟
جوان: زرشك! فكر كردی همینطور الكیه سرتو زیر بندازی بیای جلو این همه وقت منو بگیری، جیك و پوك منو بفهمی بعد هم هیچی به هیچی؟ زرنگی؟ یا می‌گی چه كمكی می‌خوای یا زنگ می‌زنم پلیس!
مرد: عجب گیری كردم‌ها!
جوان: اصلاً تو فكر كن من می‌تونم كمكت كنم. چكار به این كارها داری؟ بگو چه كمكی می‌خوای؟
مرد: باشه! ببین من الان توی تاكسی بودم، رادیو داشت با نایب رئیس شورای عالی نظام پزشکی مصاحبه می‌كرد، اونم گفت "در زمان حاضر سلامت روحی و روانی افراد جامعه در معرض تهدیدهای اجتماعی بسیاری قرار گرفته است."
جوان: خب؟ خب؟
مرد: هیچی دیگه. منم تا از تاكسی پیاده شدم حس كردم الان در معرض تهدیدم. داد زدم كه كمك بگیرم.
جوان: همین؟
مرد: ای وای! پس چی؟ اصلا می‌دونی چیه؟ اون تهدیدی كه منتظرش بودم خود تویی؟
جوان: من؟ تو به من گفتی تهدید؟
مرد: صداتو بیار پایین، تهدید!
جوان: خودت صداتو بیار!
دكتر: ای بابا! باز من دو دقیقه شما را تنها گذاشتم افتادید به جون هم؟ خانم پرستار! خانم پرستار.
پرستار: بله آقای دكتر.
دكتر: بیا این نسخه را بگیر، ببر داروهای این دوتا را بگیر بده بهشون بخورن. از امروز دُز داروهاشون را دو برابر كردم.
پرستار: چشم!

پ ن:
منتشر شده در صفحه طنز هفته‌نامه «یكشنبه»
مورخ یكشنبه 18 دی 1390

برچسب‌ها: تهدیدهای اجتماعی, نظام پزشکی, سلامت روحی و روانی, تهدید, فیلمنامه کوتاه طنز
+ 90/12/02 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: استفاده از مطالب این وبلاگ و بازنشر آن در سایت‌ها و نشریات، با ذکر منبع و یا نام نویسنده بلامانع است ::