عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم
توی ردیف آخر سرویس نشسته بودم و داشتم از کارآموزی برمیگشتم خونه. ساعت حدود یازده و نیم شب بود. داشتم از خستگی میمردم. کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد. یهو از خواب پریدم و دیدم که سرویس خالی خالیه و هیچ کس توی سرویس نیست و فقط منم و راننده. راننده داشت با حالت وحشتناکی داد می زد و به رانندهی کناری که با اون کل انداخته بود بلند بلند حرف زشت میزد.
من که تازه از خواب بیدار شده بودم، منگ بودم و یکی دو دقیقهای طول کشید تا بفهمم چی شده و اینجا کجاست و من کیم و ...
با خودم مونده بودم که برم جلو و به راننده که از عصبانیت کف کرده بود بگم نگه داره یا نه. یکی دو دقیقهای داشتم با خودم کلنجار میرفتم تا بالاخره دلمو زدم به دریا و رفتم جلو و سلام کرد. راننده اولش متوجه حضور من نشد، ولی وقتی فهمید که اون همه وقت که فکر میکرده تنهاست و داشته با خیال راحت داد میزده و حرف زشت میزده، یکی دیگه هم توی اتوبوس بوده و همهی حرفاشو شنیده، یهو جا خورد و به تته پته افتاد و دست و پاشو گم کرد و یهو زد کنار و گفت: «شما کجا بودی؟!»
قضیهی خواب موندنم را براش تعریف کردم. فضای سنگینی حاکم بود. کسی حرفی نمیزد و راننده فقط سرش را انداخته بود پایین و انگار دلش میخواست آب بشه بره توی زمین. منم برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشه، زود خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم.
اتوبوس دور شد و من که منگ خواب بودم ایستادم کنار جاده. یه جایی بیرون شهر. حدود 10 دقیقهای هر چی منتظر شدم تا یه نفر من را سوار کنه، انگار نه انگار. مسیر هیچ کدومشون به من نمیخورد. بعد از پانزده دقیقه یکی نگه داشت و گفت: «کجا میخواهی بری؟» منم گفتم:«سهراه حکیم نظامی!» گفت: «عموجون! عاشقی؟» گفتم: «چطور؟!» گفت: «مرد حسابی، باید بری اونطرف خیابون و از اونجا سوار ماشین بشی!!!»
برقِ اون منطقه رفته بود و چشم، چشم را نمیدید. رفتم که برم اونطرف خیابون. وسط اتوبان که رسیدم دیدم نرده گذاشتهاند که کسی از خیابون رد نشه. منم دست از پا درازتر برگشتم همونطرف و توی تاریکی هر چی چشم انداختم، پل هوایی ندیدم. با خودم گفتم یا پل هوایی از این طرف است یا از آنطرف. هیچ کس هم نبود که ازش سوال بپرسم. شروع کردم به پیاده روی به سمت راست. حدود بیست دقیقهای پیاده رفتم تا نهایتاً متوجه شدم که باید به سمت چپ میرفتهام. اگر توی اون شرایط ذهنم خوب کار میکرد، باید اول میرفتم سمت چپ که اگر احیاناً مسیر را اشتباه رفته بودم برای بازگشت به سمت راست بتونم سوار ماشین بشم. مخلص کلام، بیست دقیقهای به سمت چپ راه رفتم تا بالاخره برگشتم سر جای اولم. بعد هم حدود پنج دقیقه راه رفتم تا رسیدم به پل هوایی.
همه جا تاریک بود. رفتم بالای پل هوایی. هیچی دیده نمیشد. فقط حواسم به این بود که از پل نیفتم پایین که یهو یه سایه از کنارم رد شد. از ترس داد زدم! چیز خاصی نبود. یه نفر دیگه بود که اونم داشت از روی پل رد میشد.
حالم که جا اومد، تمام طول پل هوایی که به طول هشت باند خیابون بود را دویدم تا رسیدم اونطرف و یه نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت ایستادم کنارم جاده و برای ماشینها دست تکان میدادم که: «مستقیم...»
بالاخره یه نفر سوارم کرد. حدود پنج دقیقهای طول کشید تا از تاریکی خیابانها در آمدیم و رسیدیم به خیابانهایی که برق داشتند. هر چی نگاه میکردم، میدیدم که انگار این اطراف برام آشنا نیست. چیزی نگفتم و یه پنج دقیقهی دیگر هم گذشت تا بالاخره از راننده پرسیدم: « ببخشید تا سه راه حکیمنظامی خیلی راهه؟» هنوز حرفم تموم نشده بود که طرف زد روی ترمز و با حالت متعجبی منو نگاه کرد و گفت: «ما الان حدود 10 دقیقهای میشه که از وقتی که سوار شدی، داریم صد و هشتاد درجه خلاف جهت سه راه حکیمنظامی میآییم!!!»
من بدون هیچ حرفی، از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه برای مابقی کرایه بایستم، حدود دو سه برابر کرایه را به طرف دادم. اونم اصلاً به روی خودش نیاورد و رفت که رفت که رفت...
اینکه اون شب تا من اومدم برسم خونه، چه اتفاقات دیگهای افتاد خیلی مهم نیست؛ مهم اینه که:
۱- ما باید به پدر و مادر خود احترام بذاریم.
۲- توی اتوبوس نخوابیم.
3- همیشه برای رسیدن به پل هوایی به سمت چپ برویم.
۴- اگر روی پل هوایی بودیم و ترسیدم، حواسمون باشه که دوباره برنگردیم همونجای اولی که از پل اومدهایم بالا.
5- عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم.
پینوشت:
1- سلام
۲- جا نبود و الا قضیه خیلی مفصله!
۳- هفتِ چهار
4- حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
یه زمونی ... بعدها
یه زمونی فکر میکردم که خیلی دارم فکر میکنم؛
ولی بعدها فهمیدم که نه! فکر میکردهام که خیلی دارم فکر میکنم.
یه زمونی تصور میکردم که برای این که چشمم روشن بشه باید زل بزنم توی خورشید؛
ولی بعدها فهمیدم که دلیل کور شدنم همین بوده.
یه زمونی دلم میخواست برم خارج؛
ولی بعدها که رفتم خارج، دلم میخواست از خارج هم خارج بشم.
یه زمونی دوست داشتم همه را دوست داشته باشم؛
ولی بعدها دیدم همه را دوست دارم ولی هیچ دوستی ندارم.
یه زمونی از بس بیکار بودم خسته میشدم؛
ولی بعدها از بس کار داشتم خسته میشدم.
یه زمونی دوست داشتم راه برم؛
ولی بعدها دوست داشتم ای کاش نمیتونستم راه برم تا زمین هم نمیخوردم.
یه زمونی دلم میخواست جیغ بزنم؛
ولی بعدها از هر کسی که جیغ میزد، بدم میومد.
یه زمونی دلم میخواست دستم به زنگ خونهها میرسید؛
ولی بعدها دلم میخواست دست یکی برسه به زنگ خونمون.
یه زمونی داشتم از بعدها مینوشتم؛
ولی بعدها شروع به نوشتن از یه زمونی کردم.
پینوشت:
1- سلام
2- میگویند که، 2۳ مرداد روز جوان است؛
این یعنی اینکه بقیهی 365 روز، روز جوان نیست.
3- کجایی «سهراب» که ببینی، کم کم دارم قید این
«سر سوزن ذوقی» را هم میزنم.
4- دوستت دارم.
5- حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|