تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید - نگذرد این روزگار تلخ تر از زهر :

ما مجبوریم که مجبور باشیم!

 

به نام خدایی که . . .

همه ی ما مجبوریم.مجبور به یک جبر ابدی.یعنی از همون اول که به دنیا می آییم تا وقتی سرمان را روی زمین می گذاریم و به قول معروف "جان به جان آفرین تسلیم می کنیم" و یا به عبارت بهتر به درک واصل می شویم! مجبور به مقایسه کردن و بدتر از اون، مجبوریم به مقایسه شدن .مقایسه با همه کس و با همه چیز.

 

همون لحظه اول که به دنیا می آیی همه به زور هم که شده شکل و ریخت تو را با هفت جد و آبادت مقایسه می کنند که مثلاً ببینند دماغت به کی رفته،چشم هایت شکل کیه و . . .

بزرگتر هم که میشی باز هم مقایسه ات می کنند،اما این بار نه فقط از لحاظ چشم و ابرو، بلکه از لحاظ همه چیز. با پسر یا دختر خاله، پسریا دختر عمو، پسر یا دختر دایی،پسر یا دختر عمه، پسر یا دختر همسایه و هر پسر یا دختری که مامان و بابایت دوست داشته اند تو مثل اون ها باشی ولی تو مثل اون ها نیستی.به همین خاطر تو مستحق تحقیر شدن،گوشه کنایه و غرغر شنیدن هستی.فقط و فقط به این جرم که تو می خواهی مثل خودت باشی نه مثل کس دیگری.مثل خودت زندگی کنی، مثل خودت لباس بپوشی، راه بروی،غذا بخوری و . . .

اصلاْ به من چه که کی چه جوریه،سر و وضعش چیه،درسش خوبه،می خواهد ازدواج کنه یا نمی خواهد.

به من چه که بابا و مامانم هزارتا آرزو برای من دارند.هان؟چه کسی به آن ها این اجازه را داده که به جای ما فکر کنند و یا حتی بدتر ، بجای ما آرزو کنند. اصلاً مگر ما چه گناهی کرده ایم که لذت آرزو را از ما گرفته اند؟

من دوست دارم بلند بلند آواز بخونم،دوست دارم هنوز هم از آمپول بترسم، دوست دارم عاشق بشم ،دوست دارم یکی را دوست داشته باشم و اون هم منو دوست داشته باشه.مگه اینا جرمه؟هان؟

لعنت به این زندگی . . .

.

.

.

پرستار: آقای دکتر این برگه را تو جیب اون جوونی که یه شیشه قرص خورده بود پیدا کردیم.

دکتر: هه هه،نگاه کن خانم پرستار،ببین چه چرندیات بامزه ای نوشته! خوشی زده زیر دلش. یارو خل بوده! اگه خل نبود که . . .

 

پ.ن ۱: از این به بعد از این قسم مطالب هم خواهم گذاشت

پ.ن ۲: تا اينجا كه آمده ايد،اينجاها را هم برويد( لازم نیست ، اكسير )

پ.ن ۳: حق باشید.

 

+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |