تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید - خاطرات يك شنگول

اوه، مای گاد، چه جالب!!

شنبه: استاد گفته، اگه يه جلسه ديگه غيبت داشته باشم، بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم. بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس. ظهر با كامبيز و پ‍‍ژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس. ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس، نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال، به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب، 8 دست كانتر زديم .

شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ آمده بودند خونمون، داشتند با مامي و پاپي براي مراسم عقد من و پانته آ كه قراره همين جمعه باشه قول و قرار مي گذاشتند. حالا كو تا جمعه؟! شب خوابم نمي برد، تا خود صبح رفتم تو چت روم (البته براي تقويت زبان ). فردا صبح زود قراره با بچه ها بريم دامنه كوه، كله پاچه بزنيم.

 

يك شنبه: صبح تا ساعت 10 خوابيدم، البته بقيه بچه ها هم خواب مونده بودند. قرار دامنه ی كوه و کله پاچه كنسل شد و در عوض ظهر پيتزا خريديم و همگي رفتيم باغ پاپي هرمز، يه ناهار مشتي خورديم. عصر قرار بود با عمه شهره،دخترعمه پانته‌ آ و مامي بريم خريد عقد.من كه اصلاً يادم نبود ،توي باغ هم كه موبايلم خط نمي داد. بعد از باغ مسابقه ماشين سواري گذاشتيم. چون به غير از پويا، هيچ كدوممون گواهي نامه نداشتيم، همگي تا شب را توي بازداشتگاه سر كرديم. شب پاپي من را با سند خونه آزاد كرد ولي بقيه بچه ها همون جا توي بازداشتگاه موندند. به قول پاپي، "يه كم كه اون تو بمونند آدم مي شوند." تازه اول دردسرم بود ، بايد مي رفتم خونه و جواب مامي را بخاطر بد قولي امروز بابت خريد عقد مي دادم. قرار شد فردا صبح بريم خونه ي عمه اينا تا من از دلشون در بيارم.

 

دو شنبه: امروز امتحان پايان ترم "روان شناسی بالینی گاو" دارم، ولي مي دونم اگر به مامي و پاپي بگم باور نمي كنند و فكر مي كنند مي خواهم نيايم خونه ي عمه اينا. حيف شد ،فكر كنم تنها درسي كه مي توانستم (با 10 ) پاس كنم همين يكي بود، كه اين را هم افتادم. مهم نيست، مهم اين است كه من ديگه بزرگ شده ام و به قول پاپي، بايد به فكر زن و زندگي باشم. تازه درس را بعداً هم مي شه خواند ولي سرنوشت آدم كه بازيچه نيست. هميشه از اين دختر عمه پانته آ، متنفر بوده ام، چه اون زمان كه بچه بود و هر وقت موهايش را مي كشيدم، جيغ مي زد و گريه مي كرد، چه حالا كه يك دختر مغرور و از خود راضي با قيافه ي تصادفيه كه هر چقدر هم كه خرج دوا درمان براي جراحي پلاستيك و دماغ و . . . مي كنه، باز هم همون ايكبيري ای كه بوده، هست.من هميشه از آدم هاي بي مسئوليت و الكي خوش ، مثل دختر عمه پانته آ بدم مي اومده. از آن دسته آدم هاي بي ظرفيتي است كه حاضر به شنيدن هيچ انتقادي نيست. براي همين هم، وقتي صبح رفتيم خونه عمه شهره و من همين حرفها را به پانته آ گفتم ،جيغ كشيد و غش كرد. بعد هم پاپي محكم زد توي دهنم و مامي هم با بشقاب زد توي سر پاپي. به نظر من اين چيزها اصلاً مهم نيست و دعوا نمك زندگيه، بقول مامي، "حالا اين نشد، يكي ديگه، اينها همه دختر عين دسته ي گل." (فكر كنم منظورمامي، دختر خاله آيداست.)

 

سه شنبه: پاپي كه از ديشب رفته توي كما و توي ICU بستريه. مامي هم كه قهر كرده و رفته كيش، خونه ي خاله ماندانا. اصلاً ناراحت نيستم، چون اولاً مرگ حقه و اگر قرار باشه پاپي بره اون دنيا، از دست من هيچ كاري ساخته نيست، ثانياً اگر قراره مامي و پاپي توي زندگي تفاهم نداشته باشند و تا آخر عمر توي سر و كله ي هم بزنند، همون بهتر كه از هم جدا بشوند. من هم براي اينكه به عاقبت مامي و پاپي دچار نشوم، زنگ زدم خونه ي عمه شهره و خیلی ریلکس قضيه ي ازدواج با دختر عمه پانته آ را كنسل كردم. فقط نمي دونم چرا عمه پشت تلفن گفت: (( آخ قلبم .)) و ديگه حرف نزد؟!! من نمي دونم اينها چرا اينقدر قضيه را جدي گرفته اند؟ چيز مهمي كه اتفاق نيافتاده فقط حدود 700-800 تا كارت دعوت عقد داديم به مردم كه خوب جمعه هر كس كه مي آيد، مي بيند مراسم نيست، مي رود دنبال كارش. اين چيزها اصلاً ارزش ناراحت شدن و غصه خوردن را ندارد.

چهارشنبه: امروز صبح بايد برم بيمارستان و نامه ی احضاريه ی دادگاه را كه براي پاپي اومده، ببرم بدهم پرستار ICU ، تا هر وقت پاپي از كما در اومد نامه را براي پاپي بخواند. فكر كنم مامي درخواست طلاق داده. بعد هم مي خوام با پرويز، ساسان، كامبيز و پژمان با دوتا ماشين، مجردي بريم شمال. خوب طبيعيه كه ضمن رانندگي خاطره نوشتن خلاف مقرراته. پس بنابراين امروز دیگه خاطره نداريم.

پنج شنبه: توي راه برگشت از شمال بوديم كه يكهو همه جا تاريك شد.بعد كه چشمم را باز كردم ديدم توي ICU، روي تخت كناري پاپي خوابيده ام، اون طرف تر هم عمه شهره روي يكي از تخت ها خوابيده بود! دومرتبه همه جا تاريك شد، بعد ديدم كه من و پاپي توي يك حمام عمومي خوابيديم، فقط نمي دونم چرا يك نفر ديگه داشت ما را مي شست و مرتب مي گفت :(( شب جمعه است، نثار روح اموات صلوات.)) من و پاپي را مثل دوتا شكلات پيچيدندتوي دو تا پارچه سفيد. داشتم از بوی کافور خفه مي شدم. بعد جمعيت ما را روي دست هايشان بلند كردند و . . .

پاپي داشت از زير پارچه داد مي زد، مي گفت :‌(( پسرم، من به تو افتخار مي كنم كه پدرت را در هيچ شرايطي تنها نمي گذاري. من را بخاطر اون روز كه زدم توي دهنت ببخش .)) آهان ،تازه فهميدم، من مرده ام.اوه، مای گاد، چه جالب!!؟

جمعه: از خاطرات ديشب چيزي نمي نويسم كه اصلاً شنيدني نيست، فقط نمي دونم چرا ايجا اينقدر تنگه؟ از قبر پاپي هم كه هر جور صدايي بگوييد مي آيد، انگار پاپي دارد راز بقا با صداي دالبي تماشا مي كند. قبر اين طرفي هم كه مال شوهر عمه چنگيز است كه چند سال پيش به جرم قاچاق مواد اعدامش كردند. مثل اينكه مامي اومده سر قبرم. نميدونم چرا بجاي فاتحه خواندن، فقط داره به عكس روي قبر پاپي فحش و بد و بيراه ميگه؟!

فكر نكنم مامي از مردن من ناراحت باشه، چون اولاً همه ي ثروت پاپي به مامي رسيد، ثانياً، حداقل يك بهونه آبرومند براي بهم خوردن مجلس عقد من و دختر عمه پانته آ پيدا كرده. خوب وقتي مامي از مردن من ناراحت نيست، من چرا از مردنم ناراحت باشم؟ راستي اصلاً يادم نبود، امروز هم امتحان پايان ترم "اصول تغذيه گاو" دارم.

 

 

پی‌نوشت:

1- سلام

2- هیچی، فراموشش کن!

3- این روزها بیشتر وقتم در یاهو 360 می‌گذرد.

4- کمی بیشتر از قبل دلتنگم ...

5- شعر هم می‌گویم (وبلاگ شعرم)

6- حق باشید.


+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |