مانتو سبزه يا مانتو صورتيه؟
مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي اصفهان
زمان: ساعت 12 ظهر
- خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار!
زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر
- بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . .
نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟!
هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت.
زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر
- در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن.
زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر
- خرررررررررررر، پفففففففففف
زمان: ساعت 6 بعدازظهر
"داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!"
زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ
-خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . .
- عذر مي خوام خانم، هدف شما از حضور در اينجا چيه؟
- ببخشيد، من مصاحبه نمي كنم.
- آقا پسر، شما از چه سني به اين ورزش مفرح رو آورديد؟
-برو كنار تا نخوردم بهت . . .(گرومب، بومب، ديش) آخ سرم . . .
- كوچولو، هدف و انگيزه ات از اسكيت سواري چيه؟
- بابااااا، بابايي اين آقا خبرنگاره به من فحش داد.
- اوي يارو مي خواي همينجا گوله ات كنم، ببندمت كف پام باهات اسكيت كنم؟هان؟
بله خوانندگان عزيز، جاي شما اينجا واقعاً خاليه. اصلاً نمي توانيد تصور كنيد كه اينجا چه خبره.دختر و پسر توي يك وجب جا هِي مي ليزند. بدون اينكه حتي ذره اي با هم تماس پيدا كنند، به انجام حركات ورزشي موزون مي پردازند.
بله، حالا همه ي تماشاگران يكصدا فرياد مي زنند:"اين كمره يا . . ."
وااااااي اصلاً باورم نميشه، هيچ كس حتي سر سوزني به ديگري متلك نمي اندازد.اگر كمي گوشتون را تيز كنيد، مي توانيد انواع مختلف شماره موبايل را كه در حين ليزليزي بازي، رد و بدل مي شود را بشنويد.از اعتباري و موقت گرفته تا دائم و ايران چل!
اينجا يك محيط 120% فرهنگيه.اصلاً به همين خاطر است كه ديدند ديگه احتياجي به نظارت نيست، اومدند و كيوسك پليسي كه اينجا بود را برداشتند بردند يه جاي ديگه.
اينجا چيزي كه بيش از همه چيز توجه آدم را به خودش جلب مي كنه، حضور تماشاگران با ايمان و صد البته چشم پاك است.
- آقا ببخشيد، نظرتون را براي ما مي فرماييد؟
- نظرم! در مورد كدوم يكي؟ مانتو سبزه با مانتو صورتيه؟
نوبتي هم كه باشه، نوبت مي رسه به بزرگترها . . .
- آقا، شما با اين سن و سال اينجا چكار مي كنيد؟(با لهجه اصفهانی خوانده شود!)
- اولاً كدوم سن و سال؟ ثانياً مگه ما دل نداريم؟ ثالثاً، من نيمي دونم اين جوونا كه تو عمرشون روغن حيووني نخوردن، اين همه جون و جيريق را از كوجا ميارن؟
اما در مجموع خب چيزيس. من هروقت حوصلم سر ميره ميام اينجا چشم چروني! ببخشيد منظورم تماشا بود.آدم ياد جوونياش مي افته و هوس تجديد فراش ميكنه.
- حاج خانم شما صحبتي در اين مورد نداريد؟
- چي بگم ننه؟! والا دوره آخرالزمون شدس. من نيمي دونم اين دخترا چرا اينقده بي حيا شدن؟! آخه پدر و مادر اينا كوجان؟ چرا نيميان دختراشون را از گِلي اينا همه پسر جمع كونن؟زمون ما كه اين خبرا نبود.دختر اجازه نداشت جيك بزند، چه برسد به اينكه، استغفرالله . . .
خدا بگم اين فردوسي را چيكارش كوند كه اين اسكيت رو اختراع كرد. ببين مجسمه اش رو هم گذاشتند وسط پيست تا اين اسكيتي ها هميجوري هي دورش بگردند. . . (توضیح نویسنده: مجسمه جناب فردوسی دقیقاْ وسط پیست اسکیت قرار دارد!)
-خوانندگان عزيز، از اتاق فرمان به من اشاره مي كنند كه زمان ما به پايان رسيده.
تا برنامه ي بعد و گزارش بعدي خدانگهدار.
پی نوشت:
۱-اگر حوصله خواندن نداشتید بی زحمت نظر ندهید.
۲-در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند.(وبلاگ شعرم)
۳-حق باشید.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|