تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید - تلخ و طنز و تلخ

بزن عقب!

 

رضا روي مبل لم داده، صداي تلويزيون تا آخر بلند است، اطرافش را پوست تخمه  پر كرده است.همه ي چراغ ها خاموش است.هيچ كس خانه نيست.موبايلش زنگ مي زند.

-" الو . . . اه، لعنتي! الو، الو، . . . چيه دوباره؟ هان؟ امشب؟ نه؟ امشب يه فيلم از كلوپ گرفتم دارم مي بينم. فيلم "سكوت بره ها"، بذار براي فردا شب. آره، خيلي فيلم توپيه، باورت نميشه، يارو مثل چي آدم مي كشه، آخرشه، فعلاً،  باي!"

بر مي گردد و روبروي تلويزيون مي نشيند.كنترل ويودئو را بر مي دارد، و فيلم را به عقب بر مي گرداند.عقب.قبل از صحنه ي قتل.

دوباره روي مبل لم مي دهد.

صداي در مي آيد.خواهرش، فاطمه است.تازه از كلاس زبان بر گشته،خسته و كوفته. هر چه بقيه را صدا مي زند كسي جوابش را نمي دهد.

-"مامان . . .بابا . . . كسي خونه نيست؟!"

متوجه رضا كه بي حركت نشسته و محو تماشاي فيلم است، مي شود.

-"رضا، مامان اينا كجان؟ . . ."

رضا حرفي نمي زند. بازيگر فيلم در حال كشتن نفر دوم است.

-" آهاي با توام، حواست كجاست؟"

رضا جوابي نمي دهد.فاطمه جلوي تلويزيون مي ايستد و مانع تماشاي فيلم مي شود.

-"چرا اينجوري مي كني؟ برو اونور دارم فيلم مي بينم. با زبون خوش برو كنار . . ."

-" مگه لالي؟ يه كلمه پرسيدم مامان اينا كجان؟"

-"آره لالم! مي ري كنار يا . . .اصلاً به من چه.رفتن بيرون.خوشگذروني!"

فاطمه از جلوي تلويزيون كنار مي رود.رضا كنترل ويودئو را بر مي دارد، و فيلم را به عقب بر مي گرداند.عقب.قبل از صحنه ي قتل دومي.

صداي فاطمه از توي آشپزخانه مي آيد.

-"رضا من مي خوام سريال طنز را ببينم ها.گفته باشم.چند دقيقه ديگه هم شروع ميشه. . . شنيدي؟"

-"تو خيلي بيجا مي كني.فعلاً كه من دارم فيلم مي بينم."

-"يعني چي؟ خب بعداً ببين.مگه ويدئو نيست؟"

-" چرا خودت تكرار سريال را بعداً نمي بيني؟"

-"من فردا خونه نيستم، نمي تونم."

-"به من ربطي نداره!"

بازيگر فيلم نفر سوم را هم به قتل مي رساند.

كم كم بحث بالا مي گيرد.دعوا و مشاجره شروع مي شود.فاطمه بلند بلند داد مي زند. رضا هم جوابش را با بددهني ميدهد.رضا مرتب فيلم را به عقب بر مي گرداند تا متوجه داستان فيلم شود.صداي تلويزيون تا آخر بلنداست. فاطمه كنترل ويدئو را بر مي دارد و كانال را عوض مي كند.مجري تلويزيون در حال صحبت است.فاطمه به اتاقش فرار مي كند.رضا او را تا پشت در اتاقش دنبال مي كند. فاطمه در را مي بندد و پشت در مي ايستد.تلاش رضا براي باز كردن در بي فايده است.رضا تمام توانش را جمع مي كند و در يك لحظه به در فشار مي آورد. فاطمه از فشار در به عقب پرتاب مي شود و سرش به ديوار مي خورد.خون از لابلاي موهايش جاري مي شود.صداي مجري تلويزيون مي آيد.

-" بله بينندگان عزيز، متاسفانه به دليل مشكلات فني قادر به پخش سريال طنز نيستيم و بجاي آن همكارانم فيلم سينمايي "سكوت بره ها" را آماده ي پخش كرده اند كه اميدوارم مورد رضايت شما قرار بگيره . . ."

خون تمام اتاق را گرفته.

فاطمه حركت نمي كند.

نگاه رضا به كنترل ويدئو ودكمه ي بازگشت به عقب است!

 

پی نوشت :

۱- طنز بود و تلخ. شاید هم تلخ بود و طنز !

۲- من عاشق مارگزیده ای هستم که عاشق ریسمان سیاه و سفید شده ام!

۳- دل آسمون هنوز که هنوز است گرفته! (وبلاگ شعرم)

۴- حق باشید.

 

+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |