دلقک باش عزیزم
نور، صدا، دوربین، حرکت
.
.
.
کات،کات!! آقا چه وضعشه؟! این هم شد بازی؟ من به شما می گویم بازی کن، کی گفته واقعی گریه کنی؟ هان؟ فقط و فقط بازی و ادا. من اصلاً نمی خواهم واقعی باشه یا اینکه واقعی به نظر برسه. می فهمی؟ بازی کن. یک نقاب قشنگ بگذار روی صورتت و بازی کن. خودت را اون طور که نیستی نشون بده.آهان، همینه، خیلی خوبه، بیشتر، بیشتر، درسته.
ببین عزیز من، اگه یه کم به دور و برت نگاه کنی می بینی که همه ی مردم اون چیزی نیستند که نشون می دهند. همه با صدمن رنگ و لعاب و ظاهرسازی و هزارجور ادا اطوار و نقاب های جورواجور جلوی هم ظاهر می شوند. اون وقت تو می خواهی برای این مردم واقعی باشی؟!
نمی شود که، اصلاً امکان ندارد.
تو یادت هست آخرین باری که یک نفر را دیدی که داشت واقعاً می خندید یا واقعاً گریه می کرد كی بود؟ فکر کن، بیشتر، یه کم بیشتر.
آهاااااااان! دیدی حق با منه.
یا اون دختر و پسر که روی صندلی پارک نشسته اند. به نظر می رسه نامزد باشند.(!) فکر می کنی اگر به هم راست می گفتند، حالا می تونستند بنشینند کنار هم و دل بدهند و قلوه بگيرند؟
پس می بینی که حق با منه. زندگی یعنی ادا.هرچه جذاب تر و غیرواقعی تر، بهتر.
یه چیز می گم بین خودمان بماند. من را که می بینی، از کارگردانی هیچی بارم نیست.ولی خیلی خوب بلدم ادای کارگردان ها را دربیاورم. من کجا و کارگردانی کجا؟ (آن هم فیلم جنگی!)
مردم هم که قربانشان بروم هر چیزی به خوردشان بدهی، قبول می کنند.
پس سعی کن توی زندگی ات دلقک باشی.خواهی نشوی رسوا . . .
زینگ، زینگ، زینگ (صدای زنگِ موبایلِ همراه!)
- " الو.سلام. چی؟ پدر؟! کِی؟ خوب ، بی خیال مرگ حقه.ببین عزیزم ،یه دسته گل بفرست خانه سالمندان و تماس بگیر بگو که من تا شب خودم را می رسونم. بای."
.
.
.
خوب، چی می گفتم؟
پی نوشت:
1- سلام
2- نه !
3- چرا شعرهایم مشتری ندارد؟ (وبلاگ شعرم)
4- حق باشید
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|