من، رضا، یادم رفته چند سال دارم !!
* همیشه دوست داشته ام که بادمجان و ماکارونی هم جزو میوه ها به حساب بیایند.
* پیاده ها از پایین و ماشین ها از روی پل عابر پیاده بروند.
* باور این نکته که توی این دنیای به ظاهر متمدن، هنوز عده ای از گرسنگی می میرند برایم خیلی سخت است.
* هیچ وقت دوست ندارم احساس مرغی را داشته باشم که تخم مرغ هایش را بجای اینکه بگذارند جوجه شوند، بر می دارند و توی روغن داغ نیمرو می کنند، در نهایت هم خودش را می خورند.
* چه تضمینی وجود دارد که دیوانه ها دیوانه باشند؟ شاید دیوانه ها عاقل اند و ما دیوانه های عاقل نما هستیم.
* چقدر دوست دارم بفهمم چه کسی توی کله ی جرج بوش را گچ کاری کرده.
* راستی اگر توی مراسم عروسی آبگوشت کله بدهند خیلی بد به نظر می رسد؟
* چقدر افطارهای ماه رمضان با صدای اذان موذن زاده را دوست دارم.
* فکر نکنم هیچ کس وقتی سوسکی را می کشد به فکر زن و بچه های چشم به راه سوسکه باشد.
* مگر بنفش چه عیبی دارد که چراغ راهنمایی بنفش ندارد؟
* همیشه مامان جونم(مادربزرگم) را دوست داشته ام و دارم.
* کاش می دانستم چه وقت می روم آن دنیا.
* حیف که من دیرتر از سهراب سپهری به دنیا آمدم و او زودتر از من گفت: ((. . . و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. . .))
* چقدر بد است که آدم دوست داشته باشد دوست داشتنی هایش را بنویسد و جا برای نوشتن نداشته باشد.
* من . . .
پی نوشت :
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|