مگه من شاخ دارم یا دم؟!
مصاحبه زیر را حدود یکسال پیش برای روزنامه انجام دادم. با یه جوون سنگقبر ساز!
آدم خیلی خاصی بود. جداًحیفم اومد نذارمش توی وبلاگ.حتماً بخونید.حرفهای جالبی زد .
--------------------------------------------------------------------------
رضا غریبزاده متولد 1363 در یکی از شهرهای استان اصفهان است .
رضا علاوه بر تحصیل در رشته مهندسی در کارگاه کوچک سنگبری پدر وقتهای بیکاریش را به حکاکی روی سنگ قبر میگذراند. پای حرفهای او که مینشینی دلِ پُری از عالم و آدم دارد ولی با این اوصاف به قول خودش خدایی دارد که مطمئن است به موقعش هم یوسف را از چاه نجات می دهد و هم فرعون و امثال اون را غرق می کند.از شلغم متنفر و در عوض عاشق کشک و بادمجون است.
هر کاری کردم حاضر نشد عکسی ازش چاپ کنیم حالا چرا؟ خدا میداند و آقا رضا.
--------------------------------------------------------------------------------------------
_آقا رضا غریب زاده کیه؟
کسی که شهره ی شهر است، به عشق ورزیدن
_عشق ورزیدن؟ به چی؟ نکند به سنگ قبر؟
وقتی عاشق باشی و بدونی کسی که عاشقشی ارزش عشقِ تو را دارد اون وقت تازه متوجه میشوی من چی می گم.
_خیلی سخت شد، نشد؟ شما که این قدر قشنگ حرف میزنی خوب حرفهایت را یک کتاب کن.
خودتان که میگید،اکثر ما فقط حرف میزنیم، تازه اگر هنر کنیم ،قشنگ حرف می زنیم.
اما در مورد کتاب.شاید باور نکنید که قریب به پنجاه کتاب نوشتهام.
_پنجاه کتاب؟(با تعجب)
بله چرا این طوری نگاه می کنید.هر کدام از این سنگ قبرهایی که میبینی یک کتاب است.کتابهای قطور 70 ساله،54 ساله، 23 ساله ،یا این یکی که یک کتابجیبی 7 ساله است.
_جالب شد.
بله جالب تر هم میشه.شخصیت های کتابهای من همگی واقعی هستند .البته حالا که دیگه نیستند .یک زمانی واقعی بوده اند. حالا کجاهستند و چکار میکنند؟چه عرض کنم.
_با این وضع همهی ما یکجوری شخصیت و نقش اول یک داستانی هستیم که بالاخره یک روزی یکجایی یک آقا رضایی پیدا میشود که داستان ما را روی سنگ حکاکی میکند.
حالا یا من یا یکی مثل من.این که کی بنویسه یا این که خوش خط بنویسه یا نه مهم نیست.چی نوشتن مهمه.
_ کار باسنگ را از کی یاد گرفتی؟
ازاستادم فرهاد.
_پدرتان؟
نخیر(باخنده). فرهادِ داستانِ شیرین و فرهاد نظامی گنجوی.
_جدی که نمیگویید؟
دیدی وقتی می گویم عاشق نیستی ناراحت می شوی.
_معمولاً چه وقتهایی به کار حکاکی میپردازی؟
هر وقت بتوانم بجز وقت هایی که خواب می بینم
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
_اهل شعر هم هستی؟
علاوه براینکه اهل اصفهانم ، بله.
_تاحالا شعر هم گفته ای؟
شعر که نه. حدیث نفس است که یه وزن و قافیه ی دست و پا شکستهای هم داره
_یک بیت برایمان می خوانی؟
دلم می خواهد هر وقت رفتنی شدم این بیت را روی قبرم بنویسند
گر که افتاد گذارت به خرابات بیا
جرعه ای سرکش و یک فاتحه بر خاک بخوان
_چرا می گویی بنویسند؟(بعد از 120 سال )مگر برای خودت سنگ قبر درست نکردهای؟
نه.یک جورایی هنوز نشده.نمیدونم چه حکمتی در کاره ولی خوب نشده دیگه.اصلاً من دلم میخواهد تو این یک مورد هم مثل مردم عادی باشم.مثلاً شما مگر تا حالا با خودت مصاحبه کردهای؟
_راستش نه.بگذریم. چند نوع سنگ قبر داریم؟
قابل دستهبندی نیست. سنگ سیاه یا سفید،گران یا ارزان قیمت ،بزرگ یا کوچک ،بالا شهری یا پایین شهری و . . .
_خودت کدوم یکی را دوست داری؟
من هیچ کدوم.
امیدوارم اگر خدا قسمتم کنه بروم کربلا و سنگ مزار اربابم را ببینم.
_انشاءالله.از کارت راضی هستی؟
چرا نباشم .کجا دیگه میتوانستم این قدر به یاد مرگ باشم؟ غیر از این است؟
_شما جوانی هم می کنی؟
چرا نکنم.مگر من شاخ دارم یا دم .البته بستگی داره که جوانی و جوانی کردن را چی تعریف کنی.
_دوست داشتی چه سوالی ازت بپرسم که نپرسیدم؟
خوب اگر بگویم که می پرسید، پس اجازه بدهید نگویم.
_به عنوان سوال آخر.دوست داری چه جوری بمیری؟
دوست دارم :
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
به این امید دهم جان،که خاک کوی تو باشم
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|