حيف كه ديگه نميتونم بهت دست بزنم!
-"حبيب، حبيب، قاسم . . ."
"حبيب، حبيب، قاسم . . ."
-"قاسم جان به گوشم، بگو . . ."
-"كجايي آفاحبيب، مرد مومن تو كه ما رو نصفه جون كردي! گفتم حتماً رفتي پيش عراقيا تا يكيدوسهچهارپنجشيش سال يا شايد هم بيشتر اسيرشون باشي!"
-"نه قاسم جان،خواب بودم! عراقي كيلويي چند؟ ما تا شما را داريم غمي نداريم. ما اسير شماييم . . ."
-"ميگم آقا حبيب، بد فكري هم نيستها! تو چند سالي برو اونجا اسير باش تا جون عراقيها را به لبشون برسوني! كم اينجا خون ما رو كردي تو شيشه؟!"
-"مگه بده؟ خونت را كردم تو شيشه تا اگر يه روز دوباره به خون احتياج داشتي، از خون خودت بهت تزريق كنند.نه اينكه اينقدر اخلاقت خوبه كه همه حاضرند بيايند بهت خون بدهند؟!"
-"خوبه والا، من نميدونم اونروزي كه اومدي خواستگاري آبجي زهرام اين زبونت را كجا قايم كرده بودي؟! ببين تو رو خدا! همه داماد دارند ما هم داماد داريم.خدا شانس بده."
-"حيف كه نميتونم بيام پيشت، وگرنه نشونت مي دادم يه من ماست چقدر كره داره."
-"نه حالا من ميتونم بيام پيشت؟!"
-"ميگم قاسمجان، برادر خانم محترم بنده، ميشه يه خواهشي بكنم؟"
-"بفرماييد . . ."
-"اين دنيا كه دست از سر ما برنداشتي، حداقل اون دنيا، توي بهشت بيخيال ما شو!"
-"امري باشه؟؟! خوب خودت رو مفتيمفتي قاطي ما بهشتيها كرديها! . . . حالا ببينم چي ميشه. ولي قول نمي دم.يعني ميدوني چيه؟ آرزوي اينكه يه بار ديگه باهات يه كشتي جانانه بگيرم به دلم مونده. دوست دارم مثل بچگيها يه كتك مفصل بهت بزنم!"
-"حيف كه منم نميتونم بهت دست بزنم. تازه اگر هم ميتونستم، عمراً با تو يكي كشتي نميگرفتم. مگه از جونم سير شدهام؟! بيام بزنمت بعد برم خواهرتون حسابم را برسه؟!"
× × ×
در همين حين يك مرد همراه با پسركوچكش به اتاق حبيب و قاسم وارد ميشود. مرد كنار تخت قاسم ميرود و پيشاني و صورت او را ميبوسد.بعد هم حبيب را در آغوش ميگيرد.
پسربچه در گوشهاي از اتاق ايستاده و نگاهش به تابلوي توي راهروست:"بخش جانبازان قطع نخايي"
پی نوشت:
۱- سلام
۲- ای کاش کمی دور و برمان را نگاه می کردیم.
۳- ای کاش هفته هفت روز نبود.
۴- ای کاش . . .
۵- ای کاش همیشه لازم نباشد (وبلاگ شعرم)
۶- حق باشید.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|