عاشق نشدي، وگرنه مي فهميدي . . .
مي گويم:"بعد از تو ديگر حال و حوصله ي زندگي را ندارم."
سكوت مي كند.
مي گويم:" مگر چيز زيادي از تو مي خواهم؟ حالا كه نمي شود پيش من بماني، حداقل من را با خودت ببر."
سكوت مي كند.
مي گويم:" اين رسمش نبود. من را عاشق كردي، دلم را سوزاندي، حالا جوابم را هم نمي دهي؟"
سكوت مي كند.
مي گويم:" حداقل قول بده هر از چند گاهي به خوابم بيايي."
سكوت مي كند.
مي گويم:" طوري نيست.حتماً جايي بهتر از اينجا پيدا كرده اي كه از اينجا خوشت نيامده.نه؟"
سكوت مي كند.
مي گويم:" مگر من مي توانم بعد از تو به كس ديگري فكر كنم؟"
سكوت مي كند.
مي گويم:" خيلي بي وفايي، اگر تو من را نمي بوسي ولي من تو را مي بوسم."
سكوت مي كند.
مي گويم:" ما ز ياران چشم ياري داشتيم . . ."
سكوت مي كند.
مي گويم:" تو را قسم به جان مادرت، اگر يك روز از تو كمك خواستم، دستم را رد نكن."
سكوت مي كند.
مي گويم:" آخر من جواب پدر و مادرت را چه بدهم؟"
سكوت مي كند.
مي گويم:" راستش را مي خواهي بداني؟ من به حال تو غبطه مي خورم.نه، نه، اصلاً حسوديم مي شود.آره، حسوديم مي شود.خوش به حالت . . ."
سكوت مي كند.
نامه اي كه چند ساعتي است در دستش مشت كرده را از دستش بيرون مي آورم و شروع به خواندن مي كنم.
" بسم الله الرحمن الرحيم
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً . . ."
سكوت مي كند.
پی نوشت:
نداریم ...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|