تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید - جستاری مبنایی در باب پوشش

الاغ* بيار باقالي بار كن

 

يكي بود يكي نبود. اگر فكر میکنید که  غير از خدا هيچكس نبود ، مطمئناً درست فكر كردهايد. يه وقتي، يه جايي(كه اصلاً اهميت ندارد كي و كجا )، يه شهري بود كه طبق معمول قصهها يكسري آدم توي اون شهر به خوبي و خوشي زندگي ميكردند و باز هم طبق معمول قصهها، يه پادشاه هم بر آنها حكمراني ميكرد. پادشاه اون شهر، آدم ظالم، پولدوست،خيانتكار، قدرت طلب، آشوب طلب،جنگ طلب و فاسدي نبود و در عوض، خيلي هم آدم خوبي بود. ولي فقط يك عيب داشت(البته شايد شما از خودتان بپرسيد :«چه عيبي ؟»،كه اگر ميخواهيد بفهميد پادشاه چه عيبي داشت،بايد از من بپرسيد:«چه عيبي ؟» )

عيب پادشاه قصهی ما اين بود كه عادت نداشت يك لباس را دو مرتبه  بپوشد و دوست داشت كه هر روز يك دست لباس نو با طرح جديد بپوشد تا مردم  هر روز او را با ظاهر متفاوتي ببينند.(حتماً پيش خودتان ميگوييدخوب مگر چه عيبي دارد؟ آدم اگر عقدهاي و دچار خودكمبيني و هزار و يك جور درد و مرض ديگر نباشد و پولش هم آنقدر  از پارو بالا برود كه بتواند هر روز يك دست لباس نو بپوشد، اگر اين كار را نكند ، يك تخته كه چه عرض كنيم ، دو تختهاش كم است.» كه البته من هم با نظر شما كاملاً مخالفم . . .

پادشاه قصهی ما عادت داشت هر روز توي شهر قدم بزند و ظاهر و لباس جديدش را به مردم نشان بدهد.عصرها ساعت 4 كه ميشد با تيپ جديدش ميزد تو خيابون و تا آخر شب كه سگها به جاي واق واق، بوق ميزدند** ميرفت توي قصرش و . . .  

اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه يك روز،خياطهاي شهر هر كاري كردند ديگه نتونستند لباسي با طرح جديد براي پادشاه درست كنند و پادشاه هم كه تفريحي نداشت، براي خالي نبودن عريضه دستور داد گردن همهي خياطها را از بيخ بزنند.

فرداي آن روز پادشاه(طبق عادت هميشگياش) صبح از خواب بيدار شد و بعد تازه يادش افتاد كه ، اي داد بيداد، حالا الاغ بياور و باقالي بار كن .با اينكه عادت نداشت و برايش خيلي سخت بود، نشست و فكر كرد،نهايتاً به اين نتيجه رسيد كه توي اين هيري ويري که مشکلات  گرانی ،اجاره خونه ، شهریه دانشگاه آزاد،خرید جهیزیه و . . . هواس جمع برای کسی نگذاشته، كي يادش مونده كه پادشاه كدوم لباسش را تا حالا پوشيده كدوم را نپوشيده. رفت سر كمد لباسهايش و اولين لباسي كه دستور دوختش را داده بود پيدا كرد و پوشيد، اما از بخت بد، لباس براي هيكل شبيه چغندر گنديدهاش كوتاه و تنگ شده بود . پادشاه هم كه صبح يك دست آبگوشت كله با مغز خر خورده بود ، كاري به اين كارها نداشت و با هر جون كندني بود لباس را پوشيد ،يا بهتر بگم ، خودش را توي لباس جا كرد. همون لحظه وزير اعظم مثل جن بو داده جلوي پادشاه ظاهر شد و طبق عادت معمول، شروع به چيدن بادمجونها دور قاب كرد و محض افزايش اضافه حقوق و حق عائلهمندي آخر برج، تا توانست  از لباس تنگ و بدقوارهي پادشاه (با آستينها و پاچه هاي ورماليده ) تعريف كرد. پادشاه هم كه ديد، عجب؟؟! آب در كوزه و ما، هي الكي ميگرديم ، اينها همه لباس طبق آخرين متدها و ژورنالهاي اون ور آبي *** توی کمد لباسهایش ما هست آنوقت . . .

مطمئنآ خودتان میتوانید حدس بزنید که ادامهی قصه چه میشود؟ بله، پادشاه به این نتیجه رسید که، هر چه غیرمتعارفتر، بهتر. دیگه از لباس تنگ پوشیدن بگیر تا لباس گشاد ( یا به اصطلاح اهل فن، لباس خانواده). از . . . پوشیدن و . . . تا . . . و . . . ****

خوب هر چیزی چون یک شروع و ابتدایی دارد، مسلمآ یک پایان و انتهایی هم دارد. نخیر اشتباه نکنید،قصه ما تمام نشده،بلکه این لباسهای پادشاه بود که ته کشید.

تااااااازه هنوز قضیهی اون دو نفر خیاطی که قرار است بیایند و سر پادشاه را کلاه بگذارند و هیچی را به عنوان لباس به پادشاه قالب کنند و بعدش هم بگویند که، فقط آدمهای عاقل و فهیم میتوانند این لباس را ببینند و همه از ترس اینکه احمق و کودن فرض شوند شروع به تعریف و تمجید از لباس پادشاه میکنند و بعد هم کار را به جایی می‌رسانندکه پادشاه، بدون لباس (بالا تنه یا پایین تنهی آن از اهمیت چندانی برخوردار نیست) توی شهر، جلوی اون همه آدم (حقیقتآ چشم پاک ) رژه برود و همه از ترس احمق فرض شدن، باز هم از لباس تعریف پادشاه کنند و فقط یک پسر کوچولو از وسط  جمعیت داد بزند که پادشاه لخت آمده بیرون و بعد هم پادشاه او را دستگیر کند و به قصرش ببرد و همه فکر کنند که پادشاه میخواهد پسر کوچولو را بکشد ولی در عوض از او قدردانی میکند را ، برایتان تعریف نکردهام!!!

اگر هم تعریف کنم، اشتباهی فکر نکنید که قصهی ما به سر و کلاغه به خونهاش میرسد، نه!، چون تازه اول کاره و بر خلاف تصور (غلط) و رایج در بین مردم ، قصه اینطوری تمام نمیشود، بلکه بعد از دستگیری اون پسر کوچولو و بعد از اینکه پادشاه متحول میشود و به اشتباهات خود پی میبرد و نثار روح خیاطهای بیچاره خیرات میدهد، وقتی پادشاه با یک دست لباس ملی شهرش از قصر خارج میشود تا در مراسم تقدیر از پسر کوچولو شرکت کند، میبیند که ای داد بیداد، مردم شهر به فراخور وضع مالی و سلیقهی شخصیشان ، به پیروی از پادشاه، هرکدام لباسی شبیه یکی از لباسهایی که پادشاه تا به حال پوشیده بود، پوشیده اند.*****

اگر شما به جای پادشاه بودید، در آن شرایط چه کار میکردید؟پیشنهاد بنده این است که، بهترین کار در آن شرایط، استعفا دادن ازسمت پادشاهی و کرایه کردن الاغ دیگری (غیر از الاغ ذکر شده در سطور قبل) و اشتغال به شغل شریف و آبرومند باقالی بار زدن میباشد.

 

قصه را با ذکر چند نتیجه اخلاقی که (به زور) میتوان از ماجرای بالا گرفت ، تمام میکنم :

1-     ما باید به پدر و مادر خود احترام بگذاریم.

2-     مسلمآ علم بهتر از ثروت است.

3-     در هر شرایطی خود را برای باقالی بار زدن آماده نگه دارید.

4-     برای اینکه کلاغه به خونه‌اش برسد، باید مشکل ترافیک را حل کرد.

 

پاورقي

* الاغ، نام ديگر خر است.

** منظور، بوق سگ است!

*** چون برای نویسنده مشخص نیست که پادشاه و شهرش کدام طرف آب قرار داشتهاند، بنابراین مراد از اون ور آب، شاید اون ور آب رایج در بین مردم نباشد. یعنی اگر پادشاه اون ور آب زندگی کند، اون ور آب برای او، این ور آب میباشد،که البته بعید به نظر میرسد، چون به عقیده نویسنده، کلماتِ متد و ژورنال مربوط به اون ور آب میباشند که بنابراین احتمال این ور آبی بودن پادشاه بیشتر است .

**** نویسنده جهت جلوگیری از رواج عادات پوششی غلط در بین خوانندگان و صد البته کسب مجوز حق چاپ، از ذکر اسامی لباسها و تیپهای پادشاه معذور است. لذا شما خواننده محترم میتوانید، به سلیقه شخصی خود جاهای خالی را تکمیل نمایید .

***** البته برای نویسنده مشخص نیست که آیا در آن روز کذایی، بین مد لباسهای مردم شهر، آخرین مد لباسی که پادشاه قبل از متحول شدن پوشیده بود(بخوانيد نپوشيده بود)، وجود داشته یا خیر. که البته اگر بر فرض محال، وجود هم میداشت، نویسنده ملزم به سانسورکاری در ذکر وقایع میبود. 

 

+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |