زایهی دید را هم باید شست، جور دیگر باید. . .
زاویهی یک:
در را محکم بست و از اتاق خارج شد. هیچ وقت تصور نمیکرد که یک روز ممکن است تا این حد گرفتار و درمانده بشود که بخاطر خرج عمل کلیه مادرش بیاید و از پرویزحرومخور کمک بخواهد.
هزار بار خودش را لعن و نفرین کرد که چرا آمده و پیش آدمی مثل پرویز حرومخور رو انداخته. با خودش فکر میکرد که از همان سه سال پیش بیخود آمده اینجا و شاگردی حجره پرویز حرومخور را میکنه. آن هم کسی که پدرش مرتضی، همیشه از معاشرت با او دوری میکرد. این لقب را هم پدرش به پرویز داده بود.
کلیههای مادرش از کار افتادهبود و پول کافی برای خرید کلیه نداشتند. تا اینکه یک نفر ناشناس حاضر شده بود که کلیهاش را هدیه کند. اما برای خرج دوا و درمان و عمل آمده بود تا از پرویز حروم خور پول قرض بگیرد.
از حدود سه سال پیش که پدرش فوت کردهبود همهی وقتش را گذاشته بود برای سیر کردن شکم خودش، مادرش و دو خواهرش.
با اینکه درس و دانشگاه را دوست داشت ولی برای پیداکردن کار با درآمد کافی مجبور شد ترک تحصیل کند. کارهای دانشجویی هم با چندرغاز درآمد اصلا فایده نداشت و کفاف خرج زنگیشان را نمیداد.
همهی اینها به کنار، فکر اینکه سه سالی میشود که مرضیه دختر حاج یوسف را معطل خودش کرده و اسمش روی او رفته، ولی نمیتواند کاری را از پیش ببرد، مثل خوره تمام ذهنش را میخورد. تازه دیشب مادرش به او گفته بود که:
"تو اگه نمیخواهی سر و سامون بگیری، میل خودته ولی این وسط تکلیف خواهرات را مشخص کن. چند روز پیش برای خواهرت یک خواستگار خوب پیداشده و . . ."
این حرف مادرش و حرفهای پرویز حرومخور دور سرش میچرخید.
" ببین آقارضا، ما حرفی نداریم بهت پول قرض بدیم، تو مثل پسرم هستی. رضاجون، تو باید به فکر خواهرات هم باشی. اونا هم باید بالاخره یه روزی بروند خونهبخت یا نه؟ من با مادرت در مورد خواهرت صحبت کردهام و اون هم . . ."
زاویهی دو:
پرویز و مرتضی از قدیم با هم دوست و شریک کاری توی حجره بودند. پرویز همیشه هوای مرتضی را داشت. همهی کارهایشان را با هم انجام میدادند. تا اینکه مرتضی با دختری که پرویز عاشقش شده بود، ازدواج کرد. ولی پرویز هیچ حرفی نزد.
چند وقتی میشد که پرویز به رفتارهای مرتضی مشکوک شدهبود. مرتضی خیلی تغییر کردهبود. دفترهای حسابرسی همیشه دستکاری میشد و همیشه حساب و کتابها ایراد داشت. رفت و آمدهای مرتضی با آدمهای ناجور زیاد شده بود. تا اینکه پرویز و مرتضی سر همین قضایا مشکل پیداکردند و آخر سر هم شراکتشان را بهم زدند.
پرویز دورادور هوای مرتضی را داشت.بعد از مرگ مرتضی، پرویز زیر پر و بال پسر مرتضی را گرفت و توی حجره خودش به او کار داد. پرویز از اینکه میدید رضا مجبور است بخاطر خرج خانه، درس و دانشگاه را رها کند خیلی ناراحت بود ولی از طرفی نمیخواست غرور مردانهی رضا را خدشهدار کند و رضا فکر کند که او، دارد به او و خانوادهاش صدقه میدهد.
بارها شدهاست که پرویز با حاج یوسف در مورد رضا و مرضیه، صحبت کرده از علاقهی رضا به مرضیه گفتهاست، و ار حاج یوسف خواسته که به رضا مهلت بدهد.
چند روز پیش پرویز، خواهر رضا را برای پسرش که یک مهندس است، خواستگاری کردهاست. هرچه باشد پرویز و مرتضی یک زمانی با هم دوست بودهاند و نان و نمک هم را خوردهاند، پرویز نمیتواند بنشیند و ناراحتی زن و بچههای دوستش را ببیند.
چند روزی میشود که حجرهی پرویز تعطیل است و از خودش هم خبری نیست.
میگویند، آقا پرویز، توی بیمارستان بستری شده. یکی از کلیههایش خوب کار نمیکرده مجبور شده بیندازدش دور! . . .
پینوشت:
1- سلام
2- برای من تلخ و شیرین بود!
3- بعضی از اوقات لازمه یه جور دیگه ببینیم.
4- نخواندهاید هم نخواندهاید. لازم نیست! (+)
5- حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|