شعر میگویم، پس هستم ...
و دوغ
این ماستکیترین آب
که در کشاکش تلاطم
به قلب پارچ
میشود دوغ
و پارچ
و پارچه
و ماست
و ماست
این سفتکیترین شیر
به قلب قابلمه
به حرارت پتو
میشود ماست
و قابلمه
و قابلم !
و شیر
و شیر
این صَفَکیترین شُل
به قلب گاو
به زور شیردوش
میشود شیر
و گاو
و من
و تو
و تو
خلکیترین چل
به ذهن من
که نشستی
و خواندی این شعر را
و شعر
و کشک
و ماست
و دوغ
و دوغ
این ماستکیترین آب
. . .
پی نوشت:
۱- سلام
۲- شعر بود؟ تفسیرش با شما!
۳- لازم نیست
۴- دارم . . .
۵- خق باشید
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|