همینجور، پشت سر هم
دیروز جمعه بود. جمعه روز علافی است. جمعهها را باید تا لنگ ظهر خوابید و تا بوق سگ پای تلویزیون بیدار ماند.
امروز شنبه است. باید کله سحر از خواب بیدار شوم و تا بوق سگ دنبال بدبختیهایم بدوم.
فردا یکشنبه است. یکشنبه باید بروم دانشگاه و برای ترم جدید ثبت نام کنم.
دوشنبه باید 7:10 صبح سوار سرویس شوم و تا 6:30 عصر دانشگاه بمانم.
سهشنبه باید دیر به سرویس برسم و از سرویس جا بمانم و تا 3 بعد از ظهر دانشگاه بمانم. سهشنبه باید عاشق بشوم. عاشق یک آدم به دردنخور.
چهارشنبه باید حوصله دانشگاه رفتن نداشتهباشم و بروم فوتبال و تا چند روز از دردِ گرفتگی عضلات مثل مار به خودم بپیچم.
پنج شنبه که دانشگاه تعطیل است، باید دلم هوای دانشگاه را بکند!
جمعه هم که روز علافی است. جمعه را باید تا لنگ ظهر خوابید و تا بوق سگ پای تلویزیون بیدار ماند.
شنبه هم که باید کله سحر از خواب بیدار شوم و تا بوق سگ دنبال بدبختیهایم بدوم.
یکشنبه باید بروم دانشگاه و درس پاس کنم.
دوشنبه باید 7:10 صبح سوار سرویس شوم و تا 6:30 عصر دانشگاه بمانم.
سه شنبه باید دیر به سرویس برسم و از سرویس جا بمانم و تا 3 بعد از ظهر دانشگاه بمانم. سهشنبه باید در عشقم شکست بخورم.
چهارشنبه باید حوصله دانشگاه رفتن نداشته باشم و نروم فوتبال که دیگر تا چند روز از درد گرفتگی عضلات مثل مار به خودم نپیچم.
پنجشنبه که دانشگاه تعطیل است، باید دلم هوای دانشگاه را بکند!!!
جمعه هم که . . .
پینوشت:
1- سلام
2- همهمون خیلی شبیه به هم هستیم. نه؟
4- کامنتهای پست قبلی ارزش خواندن را دارند.
5- حق باشید ...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|