خدایا، ماه رمضان سال بعد را . . .
سی روز!
سی تا بیست و چهار ساعت مهماش بودیم و از ما پذیرایی کرد.
حالا دیگر دارد کم کم مهمانی تمام میشود. نه! نه اینکه برود و ما را
به حال خود بگذارد. نه! اینطور نیست؛ که اگر اینطور بود، هیچ وقت نمیگفت، «من از
رگ گردن به شما نزدیکتر هستم!».
ولی حق بدهید که هیچ وقت دیگر نمیتوانیم آنطور که این سی روز به سراغ
ما میآید و ما را تحویل میگیرد و مهمان خودش میکند، پیدایش کنیم.
سی سحر از خواب بیدار شدیم و تا توانستیم سحری خوردیم و آب نوشیدیم
که نکند خدای نکرده کمی در طول روز گرسنه بشویم. نمیگویم این کار بد است، نه،
ولی خب اگر میخواست گرسنه نشویم که نمیگفت چیزی نخورید.
اصلاً شاید خواسته چیزی نخوریم تا معدهی ما جا داشته باشه تا با دست
خودش معدهی ما را پرش کند. شاید اصلاً این یک راه است تا شاید معدهی روحمان هم
گرسنه بشود. چه میدانم. حالا درست یا غلط، سی سحر، تا جان داشتیم سحری خوردیم.
نمیگویم چرا. اصلاً همهی اینها زیباست. همین سحری خوردن و بعد از آن ده پانزده
ساعت گرسنگی و دوباره موقع افطار تلافی کردن و یک شکم سیر غذا خوردن و دل درد
گرفتن هم زیباست. همهی اینها خاطره است.
بله! شاید صبحانهی روز عید فطر، آن هم بعد از سی روز نان پنیر چایی
نخوردن، خیلی بچسبد، ولی باور کنید همان آدم هم دلش برای ماه رمضان سال بعد پر میزند.
قبول ندارید؟ هیچ کاری ندارد. فقط کافیست روز عید فطر، وقت اذان مغرب
که میشود به چهرهها دقت کنید. همه انگار چیزی گم کردهاند.
آدم است دیگر. وقتی چند وقت در یک شرایطی قرار بگیرد، به آن عادت کرده
و با آن شرایط خو میگیرد؛چه برسد به اینکه آن شرایط، ماه رمضان باشد و مرتب از در
و دیوار و زمین و آسمان، معنویت روی سر آدم بریزند.
چه برسد به اینکه سه شب در آن سی شب گذاشته باشند و قرآن در آن شبها
نازل شده باشد و مرتب پشت سر هم بگویند که «و ما ادراک ما لیله القدر» و این شبها
را قدر بدانید و این شبها «خیر من الف شهر» و «تنزل الملائکه و الروح ...» و بگویند
که بروید، بگویید، ببخشید ببخشید ببخشید تا ببخشد و ...
میدانید؟ حتی اگر از فردای ماه رمضان باز هم روزه بگیرید و هر روزش
هم یک جزء قرآن بخوانید و همه چیز عیناً مثل همان ماه رمضان بشود و حتی تلویزیون
هم مرتب پشت سر هم سریال بدرد نخور پخش کند، نمیدانم چه سری هست که حالی که در
ماه رمضان داشتیم را پیدا نمیکنیم.
حتی زولبیا بامیه هم بعد از ماه رمضان مزهاش را از دست میدهد، چه
برسد به بقیهی چیزها...
خیلی جسته گریخته حرف میزنم، نه؟ به خدا دست خودم نیست. شدهام مثل
آدمی که میداند قرار است چیزی را گم کند و تا یک سال دیگر پیداش نکند. شما بودید
چه حالی داشتید؟
اصلاً شاید بهتر بود این حرفها را قبل از آمدن ماه رمضان میزدم.
نه؟
نمیدانم. حس غریبیست. نمیدانم وقتی این نوشته را میخوانید هنوز
چیزی از ماه رمضان باقی مانده یا نه. فقط میخواهم بگویم که خوب چیزی را بدجور از
دست دادیم. هرچی هم تلاش کرده باشیم باز هم کم است.
حالا میفهمم مواقعی که توی مسجد محل میگویند، خدایا این ماه رمضان
را آخرین ماه رمضان ما قرار نده، یعنی چی. ولی من میخواهم خدا را توی رودربایستی بیندازم
و بگویم که، «خدایا، ماه رمضان سال بعد را ماه رمضان آخر من قرار نده.»
آمین...
پینوشت:
2 - اللهم لک صمنا... (روی «لک» تاکید دارم!).
این هم از جانماز و آبکشی مثل من!
3- صاحب این وبلاگ بعضی وقتها میزند توی خاکی
و از این چیزها هم مینویسد!
4 - قبل از رمضان فال گرفتم:
ماه شعبان منه از دست قدح
کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
5 - و تو که با من هستی. تو.
6 - حق باشید...